خرید بک لینک
چیزی شبیه دیگرانی تو

چیزی شبیه این همه عادی بی احساس

چیزی شبیه سنگ های در کنار جو

آنها که حتی در کنار اشک صد قله

از بهر دوریشان

تنها به فکر صیقل خویشند

تا دل ربایند از مسافر ها

تا آن مسافر ها بیندازند بر روشان

یک قطره از احساس سطحی را

نوشته شده توسط بهمن لشت نشایی(مستعار) در ساعت 18:49 | لینک |

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 16:36

در تنم باشد هزاران درد بی درمان

بر خودم پیچان و نالانم

دیگران اما

فعل من را رقص و آواز خوشی دانند و نادانند

رود غران گرچه باشد در دلش آب روان اما

تا ابد حبس است در این ساکن تا انتها جاری

نوشته شده توسط بهمن لشت نشایی(مستعار) در ساعت 18:54 | لینک |

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 16:36

قدم در حال من بنهاده ای اما مجعد تار موهایت درخشد بر بلندایی به فردایم تو ای بالا تر از هر سرو در عالم که من دیدم. تو ای آنی که در جانم دمیدی عشق دنیا را در این پژمرده روحی کز بدن آهسته پر می زد دمت بالاتر از عیسی پیغمبر مرا باشد. و نافذ تر ز هر نوری دوان در عمق تاریکی نشانم دادهای عمقی که در جانم ن

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 16:36

می زند هر دم راه افکار غریبم را آنچه در دنیا حکومت می کند عمری از برای او مهم هم نیست آخر تو مست یک مفهوم از آزادی شدی یا نه یا که ناظر گشته ای بر نور جانی تو یا در آن فکری مکافات کدامین خاموشی باشد آن که آیینه شبیه هم نمایان میکند ما را از برای او چه فرقی می کند آخر؟ در کدامین راه می گردی سبک احوال

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی