چیزی شبیه این همه عادی بی احساس
چیزی شبیه سنگ های در کنار جو
آنها که حتی در کنار اشک صد قله
از بهر دوریشان
تنها به فکر صیقل خویشند
تا دل ربایند از مسافر ها
تا آن مسافر ها بیندازند بر روشان
یک قطره از احساس سطحی را
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
بر خودم پیچان و نالانم
دیگران اما
فعل من را رقص و آواز خوشی دانند و نادانند
رود غران گرچه باشد در دلش آب روان اما
تا ابد حبس است در این ساکن تا انتها جاری
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی